|
اواخر ماه بهمن بود باد سردی درخت کنار خونه رو خشک کرده بود
با قدم های مردد وارد اتاق شد با حالتی که چیزی را بخواد و ندونه که چطوری بگه . بر روی تخت نشست و در همان حال یک پایش را تکان میداد
- میشه امشب پهلوی تو بخوابم ؟
از لحن ملتمسش خندم گرفت
گفتم موافقم به شرطه این که پتورو تصاحب نکنی
با این حرف من از جاش بلند شد و دوید تا لباس خوابش و کتاب داستان مورد علاقشو بیاره و بعد اومد و کنار من تو تخت دراز کشید کوچک بود شکننده و شاد
تا چند ماه دیگه ۹ سالش تموم میشد . اونو به خودم فشردم و شروع کردم براش کتاب خوندن که ناگهان پرسید
- زندگی یعنی چی ؟
جواب احمقانه ای بهش دادم
- زندگی لحظه ایست بین وقتی که دنیا میای و وقتی که می میری
- فقط همین ؟
-آره کوچولو ، حالا بخواب
- مرگ چیه ؟
- مرگ . مرگ وقتیه که همه چی تمام میشه و ما دیگه نیستیم
- مثل زمستان ؟ وقتی کهبرگ های درختا میریزد ؟
حرفهای معلمشو میگفت . چه قدر بچه ها زود باورن .
- تقریبا
- ولی عمر یه درخت با زمستان تموم نمیشه . نه ؟ بهار که بیاد درختا دوباره زنده میشن ؟
- ولی برای مردا این طوری نست وقتی مردی مرد دیگه دوباره زنده نمیشه
- پس زنا چی ؟ بچه ها ؟
- اونا هم همین طور.
- این طوری که نمیشه . این درست نیست .
- همه چی درسته مغز فندقی حالا بخواب .
- ولی درست نیست
می خواست مچمو بگیره اونم الان
- بخواب
چند لحظه بعد ...
-دلم میخواد بخوابم ولی نمیشه . حرفاتو قبول ندارم . من فکر میکنم وقتی کسی میمیره مثل درختا تو فصل زمستان که تو بهار دوباره سبز میشن ، اون هم دوباره زنده میشه . پس زندگی غیر از چیزیه که تو گفتی
حالا این فینگیلی هم میخواد برام سخنرانی کنه معلومه معلمش حرفشو خیلی خوب بهش تفهیم کرده
- خوب میدونی ، زندگی چیز دیگه ای هم هست ، اگه بخوای بعدا برات تعریف میکنم اگه الان بخوابی
- چه وقت ؟
- بعدا
.
.
.
درخت کنار خونه دوباره سبز نشد
فینگیلی ما هم دیگه بیدار نشد
حالا ازت میپرسم کوچولو
مرگ رو که دیدی
الان کجایی ؟؟؟
نوشته شده توسط یگانه در ساعت 12:32 PM |
لینک ثابت |
|