تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

حرف هایی برای نگفتن

صفحه ی نخست | آرشيو | پست الکترونیک | خروجی وبلاگ

 

 

بی کاری هم عالمی داره ها

  


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 5:3 PM | لینک ثابت

ای بابا


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 2:27 PM | لینک ثابت

این عکسه دوتا از دافای قجریه

این که اینا زنن یا مرد دیگه بستگی به خودت داره

به قول بعضی ها : دخترم دخترای قدیمی

 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 10:57 AM | لینک ثابت

دوستی لینک این عکسارو برام فرستاد 

 زیرش نوشته بود : گلشیفته هم رفت

دلم نیومد این عکسارو تو وبلاگم نزارم . از یه طرف خیلی خوشحال شدم که بازیگر قدری چون فراهانی شهرت جهانی پیدا کرد و از طرف دیگه دلم گرفت چون در مصاحبه ای که با گلشیفته فراهانی شده بود این طور میرسوند که دیگه قصد برگشت به ایرانو نداره و حتی به خانوادش گفته که برای دیدنش میتونن به اونجا برن .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پ . ن : گلشیفته در مراسم فرش قرمز در برابر دوربین خبرنگاران گفت: «چیزهای زیبای زیادی در خاورمیانه وجود دارد و ما نمی‌خواهیم آن‌ها را ببینیم. اکنون در چشمان ما، تنها چیزهای سیاه و خطرناک است. از خاورمیانه می‌ترسیم، ولی خاورمیانه زیباست.»


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 0:21 AM | لینک ثابت |

دکتر شريعتي :
 
 
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم .»


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 7:17 PM | لینک ثابت |

تبلیغ حجاب در مصر !!!!!

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 6:26 PM | لینک ثابت |

علت قطعی برق هم کشف شد :

 

 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 5:54 PM | لینک ثابت |

۶=۲×۲

 

کی به کیه ؟؟!!!


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 5:41 PM | لینک ثابت |

بگي کوچولو گفت :«امروز نمي توانم به مدرسه بروم ؛
سرخک و اريون گرفته ام.»
سرتا پاي تنم پر از جوش و زخم و تاول شده ،
دهانم خيس است ؛ گلويم خشک ؛
و چشم راستم باباغوري (نوعي کوري که چشم از حدقه بيرون مي زند) شده است .
لوزه هايم اندازه دو تا سنگ يک کيلويي شده اند .
تا حالا 16 دانه «آبله مرغان» روي تنم شمرده ام .
آهان ، يکي هم اينجاست که مي شود 17 تا .
صورتم انگار به رنگ سبز در آمده !
پايم از بيخ قطع شده ، چشمهايم آبي شده ،
گويا «تب نوبه» (تب ناگهاني) هم گرفته ام !
سرفه مي کنم ، عطسه مي کنم ، نفس نفس مي زنم و چه گلودردي دارم !
چانه ام را تکان مي دهم ، پشتم درد مي گيرد !
نافم يواش يواش تو مي رود !
کمرم پيچ برداشته و قوزک پايم در رفته !
باران که مي آيد ، آپانديسم درد مي گيرد !!
دماغم يخ زده ، انگشتان پايم خواب رفته ،
گردنم عين چوب خشک شده ، صدايم گرفته ،
به زحمت مي توانم حرف بزنم .
زبانم دارد هي گنده تر و گنده تر مي شود .
به گمانم کچل هم مي شوم !
آرنجم کج شده ، ستون فقراتم خم برداشته ،
تبم به بالاي 108 درجه رسيده !
مغزم آب رفته ،
گوشم کر شده ،
توي گوشم يک سوراخ هم پيدا شده !
چي ؟ گفتي چي ؟
گفتي ... امروز تعطيل است ؟


خداحافظ ! من رفتم بازي !

 

 

 

 پ . ن : شل سیلور استاین .


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 11:5 PM | لینک ثابت |

پر کردن اوقات فراغت با تلویزیون

 

میشینی پای تلوزیون که مثلا یه خورده شبکه های ملی رو ببینی .

 تلوزیون رو روشن میکنی .  

شبکه اول داره یه فیلم نشون میده . طبق معمول شروع فیلم با خاستگاری پسر عاشق از  دختر . وسطای فیلم بابای یکیشون مخالفت میکنه همه چی بهم میریزه و دو کفتر عاشق از هم دور میمونن اما نگران نباشین چون تا آخره فیلم حتما به هم میرسن .  

کانال رو عوض میکنی .

شبکه ی دو .

یه آقایی اومده جلوی دوربین و  داره اخبار میگه! : امروز یه نوجوون لبنانی واسه ایینکه برق نداشتن دیکته شبشو ننوشته و معلمش با خط کش آهنی حسابی کتکش زده (ای بابا) 

خوب اینم از اخبار میخوای بری تلویزیونو بشکنی اما خودتو کنترل میکنی و کانال رو عوض میکنی .

اما ببیندگان عزیز به تازگی یک سری پرونده در کاخ سفید کشف شده که نشان میده جورج بوش اصلا آدم درس خوانی نبوده . در این پرونده ها کشف شده که جورج بوش زمانیکه کلاس پنجم بوده در درس تاریخ و مدنی نمره ی نه گرفته ،  در یکی دیگه از پرونده ها نوشته شده   جورج بوش زمانی که ده سالش بوده میره بقالی سر کوچه شون و چون صاحب بقالی چشمش کور بوده جورج بوش از این موقعیت سواستفاده کرده و یه آدامس شیک میدزده . وقتی به خانه میره پدر ومادرش میفهمند که دزدی کرده و بوش پدر اورا با کمربند سیاهو کبود میکنه تا دیگه این کار رو تکرار نکنه و این نشان میدهد که پدر ومادر بوش هیچگاه از اوراضی نبوده اند .

کانال رو عوض میکنی .

 شبکه ی چهار .

داره رازبقا نشون میده. بره ها درسن سه سالگی ازدواج میکنن ! مراسم ازدواج آنها بسیار ساده است و آنها هیچ مهریه ایی ندارن و توقع بیجا از داماد ندارن. ما انسانها نیز باید از این حیوانات یاد بگیریم که از ما عاقل ترند .

...

دیگه لازم نیست کانالا رو عوض کنی

اوقات فراغت پر شد


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 10:52 PM | لینک ثابت |

روزی که امیر کبیر گریست

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود !!!


هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند !!!


روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.


چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

 امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.
 

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند...

روحش شاد ...


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 9:51 PM | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


آرشیو مطالب

آخرین پست های وبلاگ

پیوند ها

امکانات

JavaScript Codes
Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ maybeshadow محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم


قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ