|
امرو صبح سر میز صبحانه بابای همیشه شاکی من شروع کردبه گله گذاری و شکایت از مشکلات ، از گرونی شیر و مرغ ، از تورم ۲۴ درصدی پارسال تا امسال ( البته در این مورد بابا با قاطعیت میگفت که این میزان تورم فقط ماله ماهه تیر بوده و تلویزیون برای دل خوش کردن مردم - خر کردن - اونو به یه سال نسبت میده ) و حتی از مدال نگرفتن ایرونی ها تو المپیک ( به طرز بامزه ای اینرو هم تقصیر مسئولین میدونست) . وقتی دیدم خیلی ناراحته رفتم سروقته قهرمانه خونمون جناب خپل خان ( همستر خونواده که یه موجود پشمالوی پرخور والبته فوق العاده خوش خوابه که حدودا دو ساله مهمونه خونه ماست و حسابی خودشو تو دله اعضای خونه جا کرده ) و گذاشتمش رو میز . خپل خان هم طبق معمول به دنباله خوراکی کل میزو بو کشید ( بهتره بگم جارو کرد چون همه خورده نونای رو میزو هم جمع کرد ) و با حرکتای بامزش همه رو به خنده واداشت . و البته بابا هم مشکلات رو فراموش کرد با لبخند و به دادن خوراکی به خپل مشغول شد . ( فراموش کردنه مشکلات لفظ قشنگی نیست بهتره بگم با برداشتن حرف اول مشکلات . به همین راحتی . )
شاید این تنها کاری بود که بلد بودم انجام بدم برای لبخنده بابا .
راستش من با بابا خیلی راحت نیستم هیچ وقت نتونستم راحت باهاش حرف بزنم مشورت کنم درد و دل کنم .
شاید یکی از دلایل این دوری اختلاف سنی زیاد من و بابا باشه .
باباییه من متولد سال بیست و هشته . ۲۰ اسفنده ۱۳۲۸. تو یه محله قدیمی تهرون . یکی از اون خونه های باصفای قدیمی با کلی اتاق ، یه حوضه کوچولو وسط حیاط پر از ماهی های قرمز و گلدونای شمعدونی کنار حوض . پنجره های رنگی ، طاقچه های رو دیوار با یه قرآن روشون و ... .
بابا بچه آخر خونواده بود . ته تاغاری خونواده . سه سال بعد از تولد بابا مادرش فوت میکنه و به فاصله4 سال پدرش هم از پیشش میره . و این طوری بابای قلب گنجشکی من تو 7 سالگی یتیم میشه .
بابای من یه حافظه عجیب قوی داره که بی اغراق حتی کوچک ترین مسائل تو خاطرش نقش میبنده . اما خب به گفته خودش از مادر هیچ نقشی در خاطرش نیست . و تنها نقطه پیوند با او عکسیه که مادرو با یه چادر مشکی کنار دو بچه کوچک ( که یکی از اونا بابا هست ) نشون میده عکسی که برای سفر به کربلا انداخته شد .
خیلی سال پیش یه روز که توی کمد بابا به دنبال خوراکی های بابایی سرک میکشیدم تصادفا به یه آلبومه بزرگه خاکستری رسیدم . آلبومی از گذشته بابا . خوشحال از کشف انجام شده خوراکیو فراموش کردم و با غنیمت به دست آورده به اتاقم رفتم . تو اون آلبوم قدیمی دنیایی از عکسای قدیمی وجود داشت . عکسایی از آدمای قدیمی . آدمایی با دنیاهای قدیمی . دنیاهایی با آرزوهای متفاوت ( قدیمی نمی گم ، شاید خیلی از آرزوها هنوزم جدید باشه ) . بینه اون همه عکس سیاه سفید با سایزای مختلف یه عکس به طرز غریبی برام جالب بود . یه عکس سیاه سفید از یه پسرک با لباسای آبی ( کله عکس تیره بود ولی من دوست داستم این طور فکر کنم که لباسای پسرک آبیه ) شلوار تیره و خاکی شده شاید از بازی تو کوچه ها . موهای کوتاه . با یه صورت عادی مثل بقیه آدما : دو تا چشم یه لب با یه دماغ درست وسط صورت . چیزی که نظرمو جلب کرد نگاهه پسرک بود . نگاهی که به طرز درد آوری تنها و غمگین بود ... می دونی من اون نگاهو چند باره دیگه دیدم : وقتی عمه بهجت فوت کرد . عمو عباس دوست صمیمیه بابا بر اثر سرطان مرد و حتی سر فوت باباجون اون نگاه دوباره برگشت .
بابا کوچولوی اون عکس خیلی زود بزرگ شد و تبدیل شد به یه بابای بزرگ .
به گفته خودش : تنها با ده هزارو هشتصد تومان از ایران خارج شد ، 56 کشوره دنیا رو رفت ، از آمریکا لیسانس و فوق لیسانس گرفت ، جزو چهارمین گروهی بود که پرچم آمریکارو پشت کاخ سفید آتیش زد ، و جالب تر این که به دلیل بدهی 1800 دلاری نتونست تو مراسمه فارق تحصیلی شرکت کنه .
با یه هدف به ایران بر میگرده اینکه کاری مفید برای کشورش انجام بده و از اون روز به بعد شروع میکنه به کار . کار کار کار
بابا تو 34 سالگی با یه دختر مهربون به اسمه مامانم ازدواج میکنه و 6 سال بعد من به دنیا میام .
و ...
همه اینارو نوشتم که بگم اختلاف سنیه منو بابا چهل ساله و یا شاید به اندازه چهل دنیا . چهل دنیایی که بینه من و اون فاصله انداخته .
همین .
پ . ن : بابای آسمونیه من به اندازه چهل دنیا دوست دارم .
نوشته شده توسط یگانه در ساعت 12:14 PM |
لینک ثابت |
|