تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

حرف هایی برای نگفتن

صفحه ی نخست | آرشيو | پست الکترونیک | خروجی وبلاگ

یکی خـــــراب ریـــشه      یکی خــــراب دیــشه

تـــو این هـــمه خرابی      تکلیف مون چی میشه؟

 

یکی به جـای دستاش       پیــــنه رو پیشـونیشه

بدون کـــــــار وزحمت        جیباش پره همـــیشه

 

یکی کـــوپن فروشه          یکی دعـــــــا نویسه

یکی توکــار گریه س         نونش توچشم خیسه

 

یه عدّه غـرق پول و          یـه عدّه آس و پاسن

یـــــه عدّه بی اراده          تو کــوچه ها پلاسن 

 

ریشه مـــــونــو سوزوندن        نمی دونیم چی هستیم

کاشکی می شد بفهمیم        کی بودیم و کی هستیم 

 

 

 

پ . ن : از وبلاگ آقای خلیل جوادی کش رفتم .

 

 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 9:29 PM | لینک ثابت |

روزی دختری با ظاهری خیلی معمولی داشت از خیابونه ولیعصر تهران عبور میکرد .

پسری متلکی بهش انداخت و گفت : چطوری سیبیلو؟

دختر با آرامش کامل جواب داد : وقتی تو ابرو بر میداری ، مو رنگ می کنی ، گوشواره میندازی ،  مو بلند میکنی ، منم سبیل میزارم تا جامعه احساس کمبود مرد نکنه 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 5:54 PM | لینک ثابت |

دیروز رفتم سازمان سنجش برای اعتراض

به یه سوژه ناب بر خوردم

رشته مامایی  طبق گفته خود سازمان مختص خانوم هاست و ورودیه پسر نداره .

 در کمال تعجب !!! به پسری برخورد کردم که رشته مامایی قبول شده بود در حالی که این رشته رو اصلا در انتخاب رشتش وارد نکرده بود ؟؟؟؟

 

حالا هم سازمان سنجش برای حفظ آبرو گفته که رتبه های زیر هزار میتونن دوباره انتخاب رشته کنن

و من با رتبه ۱۲۰۰ باید برم  سماق بمکم 

 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 11:7 AM | لینک ثابت |

برام اس ام اس اومد که

کوروش یغمایی ۱۴ شهریور ساعت ۳ صبح در بیمارستان شریعتی درگذشت

دلم گرفت .

و احسنت به این همه اطلاع رسانی دقیق صدا و سیما

که مثل فرهاد و فریدون مرگش تو سکوت کامل گذشت

 

 

آهنگه گل یخ کوروش یغمایی

 

غم ميون دو تا چشمون قشنگت ، لونه كرده
شب تو مو هاي سياهت ، خونه كرده


سياهي هاي دو چشمت ، مثل غمهاي منه
دو تا چشمون سياهت ، مثل غمهاي منه


سيل غمها آباديم رو ويرونه كرده
وقتي بغض از مژه هام پايين مياد ، بارون ميشه


دو تا چشمام بارون ، شبونه كرده
وقتي با من مي موني تنهايم رو ، باد ميبره


گل يخ توي دلم جوونه كرده
بهار از دستهاي من پر زد و رفت


اي شكوفه توي اين زمونه كرده
تو اتاقم دارم از تنهايي آتيش مي گيرم



چي بخونم جوونيم رفت و صدام رفته ديگه
گل يخ توي دلم جوونه كرده
 
 
پ . ن :   وااااااااااااای که چقدر از این ترانه خاطره دارم
              روحش شاد یادش گرامی
 
 
 

 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 10:24 AM | لینک ثابت |

قبول شدم

میکروبیولوژی آزاد واحد تهران شمال

رادیو تراپی شهید بهشتی

.

.

از نتیجه سراسری جا خوردم

خیلی .

اصلا با قبولی های پارسال قابل قیاس نیست .

 فقط تونستم بگم :

حیفه اون یه سالی که من درس خوندم

 حیفه اون رتبه ای که من آوردم

 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 2:38 PM | لینک ثابت |

وای قراره پونزدهم جوابای سراسری بیاد

دعا کنین قبول شم

 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 3:33 PM | لینک ثابت |

روزی یک خبرنگار غربی از موسی چومبه نخست وزیر وقت کنگو پرسید .: ایا هنوز در کشور شما ادمخوار پیدا میشود .. ؟

موسی چومبه بلافاصله جواب داد ..

نه ... فقط سه چهار نفر باقی بودند که انها را هم خوردیم


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 2:33 PM | لینک ثابت |

 

 

خدا جون

 

من برای خودم ازت چیزی نمی خوام .

 

 فقط یه دعا برای بابا و مامانم دارم : کاری کن دخترشون دکتر شه ...


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 12:27 PM | لینک ثابت |

امرو صبح سر میز صبحانه بابای همیشه شاکی من شروع کردبه گله گذاری و شکایت از مشکلات ، از گرونی شیر و مرغ ، از تورم ۲۴ درصدی پارسال تا امسال ( البته در این مورد بابا با قاطعیت میگفت که این میزان تورم فقط ماله ماهه تیر بوده و تلویزیون برای دل خوش کردن مردم - خر کردن - اونو به یه سال نسبت میده ) و حتی از مدال نگرفتن ایرونی ها تو المپیک ( به طرز بامزه ای اینرو هم تقصیر مسئولین میدونست) . وقتی دیدم خیلی ناراحته رفتم سروقته قهرمانه خونمون جناب خپل خان ( همستر خونواده که یه موجود پشمالوی پرخور والبته فوق العاده خوش خوابه که حدودا دو ساله  مهمونه خونه ماست و حسابی خودشو تو دله اعضای خونه جا کرده ) و گذاشتمش رو میز . خپل خان هم طبق معمول به دنباله خوراکی کل میزو بو کشید ( بهتره بگم جارو کرد چون همه خورده نونای رو میزو هم جمع کرد ) و با حرکتای بامزش همه رو به خنده واداشت . و البته بابا هم مشکلات رو فراموش کرد با لبخند و به دادن خوراکی به خپل مشغول شد . ( فراموش کردنه مشکلات لفظ قشنگی نیست بهتره بگم با برداشتن حرف اول مشکلات . به همین راحتی . )

شاید این تنها کاری بود که بلد بودم انجام بدم برای لبخنده بابا .

راستش من با بابا خیلی راحت نیستم هیچ وقت نتونستم راحت باهاش حرف بزنم مشورت کنم درد و دل کنم .

شاید یکی از دلایل این دوری اختلاف سنی زیاد من و بابا باشه .

 

باباییه من  متولد سال بیست و هشته . ۲۰ اسفنده ۱۳۲۸. تو یه محله قدیمی تهرون .  یکی از اون خونه های باصفای قدیمی با کلی اتاق ، یه حوضه کوچولو وسط حیاط پر از ماهی های قرمز و گلدونای شمعدونی کنار حوض . پنجره های رنگی ، طاقچه های رو دیوار با یه قرآن روشون و ... .

 بابا بچه آخر خونواده بود  . ته تاغاری خونواده . سه سال بعد از تولد بابا مادرش فوت میکنه و به فاصله4 سال پدرش هم از پیشش میره . و این طوری بابای قلب گنجشکی من تو  7 سالگی یتیم میشه .

بابای من یه حافظه عجیب قوی داره که بی اغراق حتی کوچک ترین مسائل تو خاطرش نقش میبنده . اما خب به گفته خودش از مادر هیچ نقشی در خاطرش نیست . و تنها نقطه پیوند با او عکسیه که مادرو با یه چادر مشکی کنار دو بچه کوچک ( که یکی از اونا بابا هست ) نشون میده عکسی که برای سفر به کربلا انداخته شد .

خیلی سال پیش یه روز که توی کمد بابا به دنبال خوراکی های بابایی سرک میکشیدم تصادفا به یه آلبومه بزرگه خاکستری رسیدم . آلبومی از گذشته بابا . خوشحال از کشف انجام شده خوراکیو فراموش کردم و با غنیمت به دست آورده به اتاقم رفتم . تو اون آلبوم قدیمی دنیایی از عکسای قدیمی وجود داشت . عکسایی از آدمای قدیمی . آدمایی با دنیاهای قدیمی . دنیاهایی با آرزوهای متفاوت ( قدیمی نمی گم ، شاید خیلی از آرزوها هنوزم جدید باشه ) . بینه اون همه عکس سیاه سفید با سایزای مختلف یه عکس به طرز غریبی برام جالب بود . یه عکس سیاه سفید از یه پسرک با لباسای آبی ( کله عکس تیره بود ولی من دوست داستم این طور فکر کنم که لباسای پسرک آبیه ) شلوار تیره و خاکی شده شاید از بازی تو کوچه ها . موهای کوتاه . با یه صورت عادی مثل بقیه آدما : دو تا چشم یه لب با یه دماغ درست وسط صورت . چیزی که نظرمو جلب کرد نگاهه  پسرک بود . نگاهی که به طرز درد آوری تنها و غمگین  بود ...           می دونی من اون نگاهو چند باره دیگه دیدم : وقتی عمه  بهجت فوت کرد . عمو عباس دوست صمیمیه بابا بر اثر سرطان مرد و حتی سر فوت باباجون اون نگاه دوباره برگشت .

بابا کوچولوی اون عکس خیلی زود بزرگ شد و تبدیل شد به یه بابای بزرگ .

به گفته خودش : تنها با ده هزارو هشتصد تومان از ایران خارج شد ، 56 کشوره دنیا رو رفت ، از آمریکا لیسانس و فوق لیسانس گرفت ، جزو چهارمین گروهی بود که پرچم آمریکارو پشت کاخ سفید آتیش زد ، و جالب تر این که به دلیل بدهی 1800 دلاری نتونست تو مراسمه فارق تحصیلی شرکت کنه .

با یه هدف به ایران بر میگرده اینکه کاری مفید برای کشورش انجام بده و از اون روز به بعد شروع میکنه به کار . کار کار کار

بابا تو 34  سالگی با یه دختر مهربون  به اسمه مامانم ازدواج میکنه و 6 سال بعد من به دنیا میام .

و ...

 

 

 

 

همه اینارو نوشتم که بگم اختلاف سنیه منو بابا چهل ساله و یا شاید به اندازه چهل دنیا . چهل دنیایی که بینه من و اون فاصله انداخته .

 

همین .

 

پ . ن : بابای آسمونیه من  به اندازه  چهل دنیا دوست دارم .

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 12:14 PM | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


آرشیو مطالب

آخرین پست های وبلاگ

پیوند ها

امکانات

JavaScript Codes
Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ maybeshadow محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم


قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ