تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

حرف هایی برای نگفتن

صفحه ی نخست | آرشيو | پست الکترونیک | خروجی وبلاگ

به دنیا پا نهاده ای

درست مانند کتابی باز ، ساده و نانوشته ،

باید سرنوشت خود را رغم بزنی ،

خود

و نه کس دیگر

اما چه کسی میتواند چنین کند ؟

چگونه ؟

چرا ؟

وای چه کار سختی است .

اما تو به دنیا آمده ای !

هم چون یک بذر زاده شدی،

می توانی همان بذر بمانی و نا شکفته بمیری

اما ، میتوتنی گل باشی و بشکفی

میتوانی

درخت باشی و ببالی و سر به آسمان ببری ،

میتوانی

اگر بخواهی

 

                                                                                    ( اوشو )


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 10:57 AM | لینک ثابت |

انسان از دیدگاهه ارقام

دارم یه کتاب میخونم . بی اغراق میگم که متنش فوق العاده است . یعنی یه جورایی به دلم نشسته .

تو دنیای امروز دیگه همه می دونن اعداد و ارقام دروغ نمی گن پس به عددای زیر که  از اون کتاب دارم مینویسم  یه نگاه بنداز تا ببینی ساعات و روز های عمرتو چطوری تلف میکنی :

( ارقام مربوطه همگی تقریبی هستن پس به جزئیات توجه نکن . پیام اصلیه متنو دریاب )

کار کردن :

یک انسان در طوله شبانه روز به طور نسبی ۱۰ ساعت کار میکنه (؟)اعم از تحصیل اداره خانه داری و ...

یک روز = ۱۰ ساعت

یک سال = ۳۶۵۰ ساعت

۶۰ سال = ۲۱۹۰۰۰ ساعت = ۹۱۲۵ شبانه روز = ۳۰۴ ماه = ۲۵ سال

یعنی :  اگر شما ۶۰ سال عمر کنید ۲۵ سال از آن را به طور شبانه روزی در حاله کار کردن هستید

 

خوابیدن :

یک روز = ۸ ساعت

یک سال = ۲۹۲۰ ساعت

۶۰ سال = ۱۷۵۲۰۰ ساعت = ۷۳۰۰ شبانه روز = ۲۴۳ ماه = ۲۰ سال

یعنی شما در طوله ۶۰ سال عمر خود ۲۰ سال به طوره شبانه روز در حال افقی ! یعنی خواب به سر میبرید .

نکته : این آمار کسانی است که وقتی بیدارن واقعا بیدار هستن ، بماند آنهایی که در حالت بیداری هم در خواب غفلت به سر میبرن .

 

غذا خوردن :

یک روز = ۲ ساعت

یک سال = ۷۳۰ ساعت

۶۰ سال = ۴۳۸۰۰ ساعت = ۱۸۲۴ شبانه روز = ۶۰ ماه = ۵ سال

یعنی شما در طول عمره خود ۵ سال به طور شبانه روز در حال غذا خوردن هستید

 

دست شویی :

یک روز = ۳۰ دقیقه

یک سال = ۱۰۹۵۰ دقیقه = ۱۸۲ ساعت

۶۰ سال = ۱۰۹۲۰ ساعت = ۵۵۵ شبانه روز = ۳۰ ماه = ۲.۵ سال

یعنی شما در طوله ۶۰ سال عمر خود دو سال و نیم به طور شبانه روزی در آن حالت جالب ! در دستشویی به سر میبرین

حالا خنده دار یا گریه دار؟؟؟!!

حالا اگه روزی ۳ گرم مدفوع کرده باشین :

یک روز = ۳ گرم

یک سال = ۱۰۹۸ گرم

۶۰ سال = ۶۵۸۰۰ گرم

یعنی ...

و اگر روزی ۱ لیتر ادرار کرده باشین :

یک روز = ۱ لیتر

 یک سال = ۳۶۵ لیتر

۶۰ سال = ۲۱۹۰۰ لیتر

یعنی ...

 

حاصل کلام :

اگر شما ۶۰ سال عمر کنید :

۲۵ سال به طور شبانه روزی کار کردین

۲۰ سال به طور شبانه روزی خواب بودین

۵ سال در حاله خوردن به سر بردین

۲.۵ سال هم به طور شبانه روز در حاله ادرار کردن و یا مدفوع کردن بودین

که در کل میشه حدود ۵۲ سال و نیم.

 

حالا از خودت سوال کن :

 در طول این ۶۰ سال چند ساعت مشغوله مطالعه بودی ؟؟؟؟

چند ساعت فکر درست کردی؟؟؟

چند ساعت به دیگران کمک کردی ؟؟؟

و...

و آیا عمر ۶۰ ساله شما حاصل دیگری جز تولیداته فوق داشته ؟؟!!

 

 

پیشنهاد من :

یه بار دیگه این ارقامو با دقت بخون !

اگه از ته دل ناراحت شدی و یا گریه کردی ، به خودت امیدوار باش

ولی اگر .........؟!

 

منتظر نظراتتون هستم .


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 1:22 AM | لینک ثابت |

امروز با چنتا از دوستام رفته بودیم رستوران . از اون رستورانای شیکه بالا شهر با کلی آدمای به ظاهر شیک . منتظره غذا بودیم که یه پسرک فال فروش وارده رستوران شد . از قیافه ی کوچولوش معلوم بود که خیلی گرسنه است والبته خیلی خسته . می خواست به آدمای تو رستوران فال بفروشه تا شاید پولی گیرش بیادو باهاش غذا بخره . به سمته یک از میزا رفت پای اون میز یه خونواده نشسته بودن پدر خونواده تا دید که پسرک داره نزدیک میشه با خشانت اونو کنار زد  شاید میترسید لباسای قشنگش کثیف شن و یا کمی بوی انسانیت بگیرن . گارسونه رستوران اومد یقه ی لباسه پسرک گرفت و کشان کشان به سمته در برد پسرک زمین خورد . و وای که همه خندیدن . بالاخره بیرون کرد .  آدمک های داخله رستوران با بی خیالی این صحنه رو گذروندن . یه خانومه مسن سری تکون داد و به صحبت با بقلیش ادامه داد دختر کوچولوی خونواده برای باباش شیرین زبونی کرد واونو به خنده واداشت پسری جوون دره نوشابشو باز کرد و ... روزمرگی ها ادامه پیدا کرد . ولی هیچ کس اشکایی که روی صورته پسر فال فروش جاری شدو ندید .

وقتی پیتزای مارو آوردن آروم ظرفه غذامو برداشتم و بیرون رفتم به دنباله پسرک تا با غذای من سهیم شه ولی هیچ کس بیرون نبود . پسرک رفته بود .

 

پ.ن :خدایا چه بلایی سره انسان ها اومده . آدمیت همه جارو گرفته  دیگه جایی واسه انسانیت نمونده و چه فاصله ایست بین این دو . وای برما !!


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 7:42 PM | لینک ثابت |

 

 چند وقت پیش تو روزنامه یه مطلب جالب خوندم : تو چین مکان هایی ساخته شده که آدما پول میدن و میرن اونجا یه دل سیر گریه می کنن

پیش خودم گفتم : عجب دنیاییه دیگه آدما برای گریه کردنم باید پول بدن  

بعد از خودم پرسیدم مگه فقیرا گریشون نمیگیره .

خب شاید برای آدمای بی پول فرقی نداشته باشه که کجا گریه می کنن .

باز گفتم : آخه دختر جان بالاخره اون فقیرا دل دارن غرور دارن شاید بخوان تو تنهایی تو یه جای پر از آرامش گریه کنن . فقط تونستم بگم عجب دنیاییه که برای گریستنم باید پول داد .

 

پ.ن : راستی زیر دوش آب حموم جای خوبیه برای گریه کردن . جاییه که هیچ کس اشکاتو نمیبینه حتی خودت و هق هقات توی صدای آب گم میشه و چه صدایی دلنشین تر از آب .


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 7:0 PM | لینک ثابت |

چند وقت پیشا یه آدم خوب یه حرف خوب تری زد

خدا یه دوسته نه ارباب

راستشو بخوای خیلی رو این حرفش فکر کردم شاید به نظرت این جمله خیلی مهم نباشه ولی واسه من خیلی مهمه

آخه میدونی چند وقت بود به همه چی شک کرده بودم

این که اصلا خدا هست؟ و اگر هست کجاست ؟ زنه یا مرد ؟ ( البته در مورده این سوال خودم به جواب رسیدم آخه میدونی به نظرم خدا مرده که این همه به مردا حق داده اونارو قوی تر آفریده و یه جور حس اربابی یهشون داده که هر بلایی دوست دارن سر زنا بیارن ) چن سالشه؟ اصلا دیدنیه ؟ و هزارتا سال دیگه

ولی الان به یه نتیجهای رسیدم این که شاید جواب این سوالای منو هیچ کس دیگم ندونه این خود منم ک باید برم دنباله جواب خدا رو باید پیدا کرد شناختش تا بر اساس شناختی که ازش داری بتونی دوسش داشته باشی علاقه بدون شناخت مثله درس خوندنه بدونه هدفه ( مثالو حال کن به این میگن جو کنکوری) 

من تا الان  هیچی مورد این خدا نمیدونم  باید برم دنبالش پیداش کنم  بشناسمش تا بتونم دوسش داشته باشم

 


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 5:37 PM | لینک ثابت |

دلم برای ساعت باباجون میسوزه حیوونکی بعد از ۴۰ سال کار کردن وفادارانه حالا بی صاحاب شده

راستی فکر میکنی هنوز کار میکنه یه سالو نیم گذشته دیگه باید از کار افتاده باشه

کاش از مامان جون می گرفتمش اون وقت هر سال براش یه باطری نو مینداختم تا به جای صاحابش کار کنه

یادم باشه قبل از مرگم یه بسته باطری ساعت بخرم و با ساعتم بدمش به یه آدم خوب تا هر سال براش یه باطری بندازه ( البته اگه تا اون موقع ساعتا هنوز با باطری کار کنن ) حداقلش اینه که اگه من نیستم ساعتم هنوزم کار میکنه


نوشته شده توسط یگانه در ساعت 5:22 PM | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


آرشیو مطالب

آخرین پست های وبلاگ

پیوند ها

امکانات

JavaScript Codes
Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ maybeshadow محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم


قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ